Free Web Space | BlueHost Review  

اسمم سينا است ولي براي اينكه شما بيشتر من و داستانهايم را بشناسيد اسمم رو ميگذارم (سينه سياه) .

دودول كوچولو ( قسمت اول )

يادمه حدودا 10 سالم بود كه با يكي از همسايه هاي اهل محل رفت و آمد داشتيم آن همسايمون اهل شيراز بود و يك دختر 8 ساله تپلي به نام پريسا داشتند .

من واقعا دودولمو دوست داشتم و براش حاضر بودم هر كاري بكنم . پريسا با آن كه كوچك بود ولي لامصب عجب كون خوشگلي داشت خيلي دوست داشتم كه دولمو به سوراخ كونش برسونم و البته بگم هر وقت فرصتي پيش مي يومد كه از روي شلوار , كونش بمالم خلاصه دريغ نمي كردم  مثلا بهش ميگفتم بيا گرگم به هوا بازي كنيم و بعد دنبالش ميكردم و صبر ميكردم تا طرفه جايي بره كه خلوت باشه تا بتونم دور از چشم همه بغلش كنم .

محاصره رو جوري تنگ ميكردم كه راهي جز زيرزمين نداشته باشه و وقتي بهش ميرسيدم سريع از پشت بغلش ميكردم دستمو مي انداختم دور شكمش و پاهاش رو از زمين جدا ميكردم و دقيقا كونشو مي چسبوندم به دودولم , و به هواي اينكه شك نكنه ميگفتم ها ها ها من آقا گرگه هستم ديدي گرفتمت و به اندازه چند ثانيه ايي پريسا رو روي خودم تكون تكونش ميدادم اون طفلي هم فكر ميكرد بازيه ديگه و هي ميخنديد ( باورتون نميشه , بعد از گذشت اين همه سال هنوز هم وقتي يادش مي افتم كيرم از شدت شق , ميخواد شلوارمو جر بده… )

هميشه سعي ميكردم پريسا رو از خودم راضي نگه دارم و براش شكلات يا آدامس ميخريدم تا يك وقت نكنه باهام قعر كنه. هر وقت حموم ميرفتم به دودولم كه اصلا دوروبرش مو نداشت نگاه ميكردم و به خودم ميگفتم ميشه يه روزي شلوار پريسا رو دربيارم و دودلمو بكنم تو كون پريسا و هي دودولمو تو كونش تكون تكون بدم . يادمه انقدر تو اين فكرها ميرفتم كه يك وقت ميديدي 1 ساعت تمام يك جا نشستم و دارم هي به اين موضوع فكر ميكنم .

به دليل اينكه اون دختر بود و من پسر , مامانش زياد تمايلي نداشت كه پريسا با من بازي كنه ولي خب من ول كن قضيه نبودم .

يه روز پريسا و مامانش اومدند خونه ما و اين دفعه پريسا يدونه دامن پوشيده بود آب از دهنم راه افتاد و اتفاقا اينجاش خيلي باحالتره چون مامان جونش رفت خلاصه يه جورايي گوشت رو دست ببر بنگال داده بود .

و باز قضيه جالبتر شد وقتي مامانم هم براي خريد از خونه رفت بيرون ...

سريع رفتم پيش پريسا و بهش گفتم مياي بازي , گفت زياد حوصله ندارم گفتم خب بيا اتل متل توتوله بازي كنيم با بي ميلي گفت باشه من هم سريع دست پريسا رو گرفتم و پيش خودم نشوندمش و هي به هواي اتل متل دست به پر و پاش ميكشيدم ديدم امروز وقت تلف كردن خطاست يهو يه فكري به نظرم رسيد به پريسا گفتم مياي كمكم كني تا بتونم كتاب فارسيم رو پيدا كنم و بعد الكي داتشيم اين ور اون ور ميگشتيم بهش گفتم شايد بالاي كمد باشه بيا من قلاب ميگيرم تو برو بالا ببين كتاب من روي كمد هست يا نه ؟ و بعد كف پاهاش رو روي دستم گذاشتم و اونو بردم بالا , از اون زير عجب منظره قشنگي پيدا بود حسابي كونش ديد ميزدم البته اين رو هم بگم كه يك شرت پاش بود شرتشم سفيد رنگ بود و عكس يك گل هم طرف كسش داشت اون موقع من كس رو نميشناختم و بخاطر همين زوم كرده بودم روي كونش . گفت اينجا نيستش و آوردمش پايين , ديگه دودولم به التماس افتاده بود و هي به شلوارم فشار مياورد به پريسا گفتم شايد زير تختم باشه تو دستت كوچيكتره و راحتتر ميتوني دستت رو اون زير ببري,  اون هم قبول كرد .

رفتيم دم تخت و پريسا روي زمين دراز كشيد و داشت با دستش زير تخت رو به هواي كتاب من ميگشت و من داشتم كون پريسا و پاهاش رو كه از دامنش بيرون افتاده بود نگاه ميكردم.

منتظره اون جمله طلايي بودم تا از دهن پريسا دربياد كه اومد: پس اين كتابه كو ؟ روي پريسا دراز كشيدم و دودولم رو كه حسابي بزرگ شده بود رو از روي دامن وسط كونش گذاشتم مثلا ميخواستم يك جوري وانمود كنم كه اين طوري بهتر ميتونم كمك كنم . هي ميگفتم نميدونم اين كتاب لعنتي كجاست اگه پيدا نشه خانم معلمم حسابي دعوام ميكنه و هي خودم و بهش ميمالوندم ديدم يك جورايي نفسش داره بند مياد از روش بلند شدم بهش گفتم شايد تو مدرسه جا گذاشتم دوست داري خاله بازي كنيم اونم گفت آخ جون خاله بازي ! گفتم من بابا ميشم تو هم بچه مني حالا من اينجا ميشينم تو هم بيا تو بغل من , اون هم اومد تو بغل من و سرش و گذاشت رو شونم من هم دستام را دورش حلقه كردم يك دستم و گذاشتم  روي كمرش و دست ديگرمو از زير دامنش به كونش رسوندم .

به حالت لالايي ميزدم روي كونش و موجي كه روي كون خوشگلش ايجاد ميشد رو كاملا درك ميكردم و براي اينكه تابلو نشه ميگفتم لالالالالا... سرشو از رو شونم برداشت گفت من نميخوام بخوابم منم سريع گفتم اي دختر بد , حالا كه حرف باباتو گوش نكردي تنبيهت ميكنم يالا بخواب رو پام تا بزنم در كونت . رو پام خوابوندمش دامنشو زدم بالا و از روي شرت ميزدم در كونش , خيلي خيلي حشري شده بودم هر ثانيه كه ميگذشت من و دودولم بي طاقت تر ميشديم براي يك لحظه دل و زدم به دريا و شرتشو كشيدم پايين , واي چه كونه خوشگلي داشت دلم ميخواست همينجوري به كونش نگاه كنم . پريسا ناراحت شد و گفت اه چيكار ميكني ؟ گفتم بابا بازيمون رو خراب نكن ديگه , از رو پام بلند شد و گفت من اين بازي رو دوست ندارم ديدم اگر زياد اصرار بكنم تابلو ميشه گفتم باشه بابا ولي يادت باشه بازيمون رو خراب كردي ديگه اگه برات شكلات خريدم و مثلا قعر كردم . اون هم ساكت شده بود و حرفي نميزد . ديدم وقت داره ميگذره رو كردم به پريسا و گفتم اگر قول بدي بازي رو خراب نكني يه بازي ديگه ميكنيم اون هم سرشو به علامت مثبت تكون داد.

باز يك فكر ديگه به سرم زد , به پريسا گفتم پريسا چقدر اين دامنت خوشگله منم دوست دارم مثل تو دامن بپوشم گفت آخه تو كه پسري ,  پسرا كه دامن نميپوشند گفتم خودم ميدونم ولي بهت حسوديم ميشه ديگه آخه اصلا چرا ما پسرا نبايد دامن بپوشيم اصلا ميدوني امروز دلم ميخواد دامن مامانم رو بپوشم ولي پريسا به كسي نگي ها آخه اگه كسي بفهمه مسخرم ميكنه باشه ؟ باشه ؟

پريسا جونم ميخنديد ميگفت واي ميخواي دامن مامانت رو پات كني. طفلك خبر نداشت براش چه نقشه ايي كشيدم گفتم آره اصلا همين الان ميرم دامن مامانمو ميپوشم رفتم و از تو كمد مامانم يك دامن برداشتم و پام كردم و البته شرتم رو هم در آوردم دودولم داشت حسابي بهش هوا ميخورد .سريع رفتم پيش پريسا و گفتم چطوره ؟ بهم مياد ؟ اونم زد زيرخنده و حالا نخند كي بخند! گفتم راستي پريسا زود باش بريم يكباره ديگه زير تخت رو بگرديم شايد كتابم همونجا باشه . منتظر جوابش نشدم و دستش رو گرفتم و بردمش دم تخت و اون هم مثل دفعه پيش دراز كشيد و دستش رو برد زير تخت . حسابي حالي به حالي شده بودم صورتم داغ شده بود و قلبم تند تند ميزد. هي خدا خدا ميكردم كه حالا حالاها مامانامون نياند تا من بتونم نقشم رو عملي كنم . يك پام رو گذاشتم اينورش و يك پام رو هم گذاشتم اونورش داشتم كم كم روش خم ميشدم . در آخرين لحظه اي كه داشتم روش ميخوابيدم دامنشو زدم بالا و فقط بين دودول من و كون پريسا يكدونه شرت بود تخمام داشت به لاي پاهاش ميخورد .

به پريسا گفتم مثلا تو اسب مني ! و هي دودولمو به كون پريسا جونم ميمالوندم چقدر باحال بود حسابي بهم حال ميداد يكدفعه پريسا گفت نيستش از روم پاشو . ولي اي آقا تازه دودولم كون پريسا رو پيدا كرده بود و دلش نميخواست تركش كنه , به حالت التماس گفتم پريسا تورو خدا بازم بگرد اگه كتابم پيدا نشه اعصابم خورد ميشه دوست داري من ناراحت باشم , اون طفلك هم ديد فعلا نميتونه جوابه من رو بده و گفت باشه بازم ميگردم . آخيش , بازم ميتونستم به كارم ادامه بدم ولي دلم ميخواست بيشتر حال ميكردم از روش بلند شدم و دوباره نشستم روش و در آخرين لحظه شرتش رو كشيدم پايين و دودولمو گذاشتم وسط قاچ كون تپلش , حسابي شاكي شد گفت يالا از روم پا شو ميخوام برم خونمون ! گفتم پريسا جون تورو خدا اذيتم نكن ديگه اگه فقط بذاري 5 دقيقه باهات بازي كنم ميرم 10 تا شكلات برات ميخرم گفت نخير داري دروغ ميگي گفتم به جون مامانم قول ميدم . خلاصه هر جوري بود راضي شد و من هم خوشحال به كارم ادامه دادم و اين دفعه قشنگ شرتش رو از پاش درآوردم و بعد سر دودولمو گذاشتم روي سوراخ كونش . عجب كون سفيد و نرمي داشت اصلا باورم نميشد كه به آرزوم رسيده بودم هي با خودم ميگفتم از اين به بعد ديگه هر وقت بخوام ميتونم دودولمو تو كونش بذارم . چشمتون روز بد نبينه , بعد از چند دقيقه كه داشتم باهاش دودول بازي ميكردم يهويي ديدم مامان پريسا جلوم وايساده ... يك دادي زد كه نگو و نپرس ...

اين داستان همچنان ادامه دارد ...